http://funkade.farsiblog.com/ جوک های جدید,جوک بی ادبی ,سرگرمی ,

نظامی

سایت ویتامین خنده ,جوک های جدید بدون تکرار

در گیریی نظامیان امریکا با بی گانه ها در افغانستان

۱,۸۶۴ بازديد

در گیریی نظامیان امریکا با بی گانه ها در افغانستان 

تجاوز جنسی داعشی ها به دختر بچه

۱,۸۲۷ بازديد

تجاوز جنسی داعشی ها به دختر بچه

تجاوز جنسی داعشی ها به دختر بچه

تجاوزبهدخترانخردسال

یک دختر بچه طی یک روز 10 بار « زن» شبه نظامیان مختلف شد.

ساکن « دیرالزور» چند سال در نواحی تحت تصرف شبه نظامیان داعش زندگی کرد تا بالاخره توانست فرار کند.

ساکن سوری با فرار از شهر « میادین» در « دیرالزور» راه دشواری را طی کرد تا توانست از اراضی تحت اشغال شبه نظامیان «داعش» فرار کند.

او در گفتگویی با « سپوتنیک» تعریف کرد که شبه نظامیان «داعش» چگونه در اراضی جدید اشغالی حکمرانی می کنند و رفتار آنها با ساکنان محل چگونه است.

کلاهبرداری

به گفته ساکن فراری که به دلیل امنیتی نام او فاش نمی شود، شبه نظامیان داعش هرگز اجازه خروج افراد ساکن در سرزمینهای اشغالی را نمی دهند. مردم مجبور می شوند مقررات بی اساسی را رعایت کنند تا بتوانند اجازه خروج را دریافت کنند.

ساکن فراری سوری گفت: « مادرم در ازای 200 دلار توانست اجازه خروج را از « امیر» محل دریافت کند در آن اجازه نوشته شده بود که « به دلیل مشخصی اجازه خروج صادر شده است». قیمت دریافت اجازه وابسته به حرص و ولع شبه نظامی- بین 300-200 دلار است.»

وقتی ساکن شهر از آخرین پست نگهبانی داعش عبور می کند، شبه نظامی اجازه عبور را از او می گیرد. شخص باید کپی آن را داشته باشد تا موقع برگشتن ثبوت اجازه دریافتی از « امیر» شهر را نشان بدهد در غیر اینصورت مورد ضرب و شتم قرار خواهد گرفت.

دزدی شبه نظامیان از یکدیگر

در بین شبه نظامیان دزدی و کلاهبرداری مالی غوغا می کند. اعضای گروهبندی تروریستی که اکثر آنها خارجی هستند برای کسب درامد به سوریه می آیند. آنها می خواهند پول هنگفتی بدست آورند و بروند کیف کنند.

« یکبار شبه نظامی مصری مسئول جمع آوری درآمدهای نفتی شده بود. او می بایست پول ها را از رانندگان کامیون های نفت جمع آوری کند. همه پولها را جمع کرد و به عراق فرار کرد».

به گفته شاهد سوری، اینگونه موارد زیادند. یکبار یکی از تروریست ها از رهبر گروه خود درخواست مبلغ هنگفتی پول برای اجرای طرح ساخت مرکزی برای درمان استخوان و مفاصل کرد. تروریست اطمینان داد که این پول برای کمک به شبه نظامیان آسیب دیده در زمان عملیات جنگی خرج خواهد شد. اما پس ازدریافت پول خیلی راحت غیبش زد.

دین وحشی ها

عکس و تاریخچه تانک

۱,۸۲۴ بازديد

جدیدترین تانک نظامی

۱,۸۲۷ بازديد

جدیدترین تانک نظامی

حکایتی در رستوران

۱,۸۱۴ بازديد

حکایتی در رستوران

چند وقت پیش با همسر و فرزندم رفته بودیم رستوران. افراد زیادی اونجا نبودن .

سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یک پیرزن و پیرمرد که حدوداً ۶۰-۷۰ ساله بودن.

غذامون رو سفارش داده بودیم که مردی اومد تو رستوران. یه چند دقیقه‌ای گذشته بود که اون مرد شروع کرد به صحبت کردن با موبایلش. با صدای بلند صحبت می‌کرد و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق می کرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن. میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم. به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده.

خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه می کردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش. اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم. اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

این جریان گذشت و یک شب با خانواده رفتم سینما و تو صف برای گرفتن بلیت ایستاده بودیم که ناگهان با تعجب همون مرد تو رستوران رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف. یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون مرد رو بابا خطاب می کنه. دیگه داشتم از کنجکاوی می‌مردم. دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش. به محض اینکه برگشت من رو شناخت. یه ذره رنگ و روش پرید. سلامی کردم . با لبخند پاسخ داد .

با لبخند بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش ب********ون بدنیا اومد و بزرگم شده.

همینطور که داشتم صحبت می‌کردم پرید تو حرفم و گفت: «داداش اون جریان یه دروغ بود، یه دروغ بامزه!.»

دیگه با هزار خواهش و تمنا از طرف من، گفت: «اون روز وقتی وارد رستوران شدم سفارش رو دادم و روی یکی از صندلی‌ها نشسته بودم که صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم. البته اونا نمیتونستن منو ببینن و داشتن با خنده با هم صحبت می کردن. پیرزن گفت کاشکی می‌شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم. الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم. پیرمرد در جوابش گفت ببین اومدی نسازی‌ها. قرار شد بیایم رستوران و یه سوپ بخوریم و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه پول زیادی تا سر برج برامون نمونده.

همین طور که داشتن با هم صحبت می کردن گارسون اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین؟

پیرمرد هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار. من تو حال و هوای خودم نبودم. تمام بدنم سرد شده بود. احساس کردم دارم می‌میرم. مجبور شدم اونجوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین!.»

ازش پرسیدم: «چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج نداشتیم.»

گفت: «داداش، پول غذای شما که سهل بود، من حاضرم تمام دارایی مو بدم ولی کسی رو تحقیر نکنم.»

تو سینما که اصلاً متوجه نشدم موضوع فیلم چی بود!